به سبب علاقه ام به متفکر شاعر ونویسنده توانای قرن هشتم خواجه نظام الدین عبید زاکانی ، شاعر دوران ایلخانان مغول که در دوره نابسامانی و آشفتگی ادبیات وشاعری ظهور کرد وچون نمی توانست با زبان صریح مشکلات جامعه وقت را بیان کند دست به ایجاد داستانهایی چون موش وگربه در قالب شعر وبامضامین و نکات ظریف اجتماعی پرداخت .شاعری که به سبب شعر فروشی شاعران ومدح حاکمان بیگانه هجوها ونکوهشها را درقاب اشعار بر هم قطار خود نسبت داده است وی در رساله ایی بنام (تعریفات ) مشکلات جامعه را بر عموم مردم آشکار نموداز آنجاکه علاقه ما (وکیل خودم) ومباحث حقوق است گوشه ای از سخنان این شاعر که توصیفی از سیستم نابسامان قضای آن عصر داشت بیان میکنیم :
القاضی ، آنکه همه اورا نفرین کنند!
نایب القاضی، آنکه ایمان ندارد
الوکیل ، آنکه حق را باطل گرداند!
العادل،آنکه هرگز راست نگوید!
المیانجی،آنکه خداوخلق از اوراضی نباشد!
البهشت،آنچه هرگز نبینند!
الحلال ،آنچه نخورند!
مال الایتام والاوقاف، آنچه برخود از همه چیز مباحتر وجایز تر دانند!
چشم قاضی، ظرفی که به هیچ چیز پر نشود!
الوخیم ،عاقبت او!
الدرک الاسفل ، جایگاه او!
بیت النار ،دارالقضا!
الرشوه ، کار ساز بیچارگان !
السعید، آنکه هرگز روی قاضی نمی بیند!
الواعظ، آنکه بگوید وعمل نکند!
الروباه، صوفی شکلی که همراه امرا وخوانین باشد!
الشاعر ، طمعکار خودپسند!